سیاه پوش: ...سوگند

Thursday, July 13, 2006

...سوگند


.اول کوچک بود
.یعنی من اینطور فکر می کردم
.اما بعد بزرگ و بزرگ تر شد
.آن قدر که دیگر نمی شد آن را در غزلی یا قصه ای یا حتی دلی حبس کرد
.حجم اش بزرگ تر از دل شد و من همیشه از چیزهایی که حجم شان بزرگ تر از دل می شود می ترسم
. از چیزهایی که برای نگاه کردن شان - بس که بزرگ اند - باید فاصله بگیرم می ترسم
.از وقتی که فهمیدم ابعاد بزرگی اش را نمی توانم با کلمات اندازه بگیرم یا در " دوستت دارم " خلاصه اش کنم , به شدت ترسیده ام
.از حقارت خود لجم گرفته است
.از ناتوانی و کوچکی روح ام
.فکر می کردم این من هستم که اورا آفریده ام و برای همیشه در من باقی خواهد ماند
.اما نماند
.به سرعت بزرگ شد
.از لای انگشتان من لرزید و گریخت
.آن قدر که من مقهور او شدم
.آن قدر که وسعت اش از مرز های " دوست داشتن " فراتر رفت
.آن قدر که دیگر از من فرمان نمی برد
.آن قدر که حالا می خواهد مرا در خودش محکوم کند
.اکنون من با همه توانی که برایم باقی مانده است می گویم " دوستت دارم " تا شاید اندکی از فشار غریبی که بر روح ام حس می کنم رها شوم
تا گوی داغ را برای لحظه ای هم که شده
بیندازم روی زمین

0 Comments:

Post a Comment

<< Home


NaeF  NaeF  NaeF